درست 20 روز پیش همین موقع عا بود ک تونستم واسه آخرین بار مامانجونو ببینم
اگه میدونستم دفعه اخره پانمیشدم بیام اصفهان،درسته تو کما بود ولی همونم غنیمت بود،حداقل میشد دستشو گرفت میشد صورتشو بوسید، نه الان ک سهممون ازش فقط یه عالمه خاکه و درد و دل باز زمین خاکی!
خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دلم تنگ شده . ولی دیگه کاری نمیشه کرد....
چه تولد سوت و کوری!
برچسب: مامانجونم,صلوات,
نویسنده: مهتاب قنبریپور
تاريخ: جمعه
31 شهريور
1396 ساعت: 6:26