خرید بک لینک

بعد از کلی کتاب خوندن

پادکست گوش کردن، مدیتیشن، مدیریت ذهن و کلی کار دیگه ک طی این چند سال انجام دادم....

خدا ازم یه آزمون عملی گرفت!

خدا گفت: خببببب.... بیا ببینم چ کردی، تو ک انقد ادعا داری بیا رو کن هر چی بلدی

یادته اون سالها...

اره دقیقا همون وقت ها...

خودتو کشتی ک بفهمی ک ...اره؟

هر کاری کردی، یه راه هایی رو رفتی ک هرکسی ن بلده ن جرتشو داره، یادته ی حرکتی زدی ک خودم تضمین کرده بودم ی نفر رو میفرستم همه چیز رو جامع برات بگه، اصلا دقیق اونی ک میخوای رو بگه تکلیفتو معلوم کنه، یادته؟

یادته بارها انجام دادی و نشد

تضمین کرده بودم، باید عمل میکردم...

یکسال بعد پیکمو فرستاد یکمشو گفت...

فرو پاشیدی...!

۲سال بعد باز پیکم اومد یکم مفصل تر گفت...

له شدی...

بچه شیر میدادی، درست وسط مرگ عزیزات بود

میون سوگواری هات گم شد...

حالا خیلی وقته گذشته...

میخوام همشو، واضح، با نشونه، با لوکیشن دقیق بت بگم

میخوام تصویر واضح از همه چی نشونت بدم...

اماده ای؟

گفتی رو خودت کار کردی اره؟

بسم ا...

ببینم چ میکنی...!

دستمو گرفت، گفت باهام بیا...

اینه...

خوب نگاه کن...!

خوب نگاه کردم!

بله...

دیدم! واضح...

از جام پریدم! تموم تنم یخ زده بود. اطرافمو نگاه کردم...

یا ابلفضل...

این چی بود...

نفس نفس میزدم!

خدایا...

تو چیکار کردی؟...

طول کشید تا بفهمم چیشده، تا بخودم بیام...

همه صحنه هایی ک دیدم جلوی چشمم بود...

ولی واکنشم اصلا اصلا اصلا چیزی نبود ک انتظار داشتم...!

من نبودم!

ی کسی درونم بیدار شد، کنترل منو دست گرفت...

اشکاش جاری شد و گفت...

خدایا تو چقدررررر عاشق منی! خدایا تا این لحظه نمیدونستم چقدر برات مهمم...

تو تموم این سال ها، منو ساختی، منو قوی کردی، منو پرورش دادی، مطمئن شدی ک ب اندازه کافی قدرتمندم...

و بعد ب قول وفا کردی و همه چی رو گفتی!

خدایا این اتفاق میتونست تیغ رو رگ من بکشه، میتونست منجر ب خودکشی بشه اما الان...

در زمان حاضر...

این لحظه...

با اینکه تموم اون صحنه ها جلوی چشممه...

من فقط ب توجه و عشق تو فکر میکنم....

من انقدررر قوی ام، ک بیشتر از فروپاشیدن، مستحکم میشم، خودمو تو بغلت حس میکنم، سرمو با غرور از داشتن حمایتت بالا میگیرم و لبخند میزنم!

ی روزی تمام وجودم تمنای دونستن حقیقت بود...

اما تو این لحظه...

چ حقیقتی؟ حقیقت تویی! همه چیز تویی! بزار همههه دنیا بم خیانت کنن! ببین تو چجووور منو بغل کردی!

کی مهمه؟

خودتی و خودم!

من دیگه هیچی نمیخوام!

چندساعتی گذشت تا ب خودم بیام، پاهام رو زمین نبود!

تمام انچه ک یاد گرفته بودم تو وجودم متبلور شده بود!

ازمون رو قبول شدم.

وگرنه کی میتونه در حالت عادی از دیدن وحشتناک ترین صحنه عمرمش، از کابوس شبانش، لبخند بزنه و به خدا برسه؟

من حالم خوبه!

خیلی خیلییییی خوب!

حرفی نیست...!

HoMe
EmaiL
ProFiLe
MozHgaN

طنز
عاشقونه ها
تست روانشناسي
FRIENDS

برچسب: نویسنده: مهتاب قنبری‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 12:15

صفحه بندی