شادی روح مامانجونم صلوات! - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 6:26
درست 20 روز پیش همین موقع عا بود ک تونستم واسه آخرین بار مامانجونو ببینم اگه میدونستم دفعه اخره پانمیشدم بیام اصفهان،درسته تو کما بود ولی همونم غنیمت بود،حداقل میشد دستشو گرفت میشد صورتشو بوسید، نه الان ک سهممون ازش فقط یه عالمه خاکه و درد و دل باز زمین خاکی! خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
تنها - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 6:26
غریبی خیلی سخته... خیلی سخت...! بچه ک بودم بابام دعوام میکرد،مامانجان میگفت توروخدا دعواش نکنین بغض میکنه گلوش درد میگیره... راستش انقد تخس بودم ک کار خیلی ب بغض نمیکشید و خلاصه این دردی ک مامانجان میگفت رو تجربه نکردم... ولی راستش امروز از صبح گلوم درد میکنه،خیلیم درد میکنه،مامانجان کاش ۳۰۰کیلومتر ...
سیم.... - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 6:26
ARBADRHشاید واسه ی سری اشنا باشه این اسماین وب همسرم بودهو حالا من وبمو ب این ادرس منتقل کردمشاید خودشم دوباره شروع کنه ب نوشتنفعلا من مینویسم
تنهایی - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 6:26
عروسی کردیم راهی غربت شدم،دقیقا ۱۴روزه ک شهرمو ندیدم بالاخره رسید اون دورانی ک تو تموم این ۲سال هزار بار تجسمش کردم،ک چی میشه،ک چه حال میشم،چقد گریه میکنم،اصا شاید دووم نیارم،شاید راهی بیمارستان شم و هزار تا شاید دیگه.... روزی ک مامان. اینا و دایی ها منو گذاشتن و رفتن همه زار میزدن،کسایی گریه میکردن...
! - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 6:26
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
لعنت...! - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 6:26
قبل از عروسی،تقریبا از روزی ک عقد کردیم یا حتی قبل تر،همش ی علامت سوال بزرگ تو سرم بود،ک یعنی چی میشه،میتونم تنهایی تاب بیارم؟ حس میکردم تو برزخم... اما الان ک باهاش مواجه شدم میفهمم برزخ واقعی الانه،درست اینجایی ک وایستادم! دارم ذره ذره اب میشم،له میشم،بی هیاهو،بدون جیغ و داد،فقد از درون خودمو میخو...