عروسی کردیم
راهی غربت شدم،دقیقا ۱۴روزه ک شهرمو ندیدم
بالاخره رسید اون دورانی ک تو تموم این ۲سال هزار بار تجسمش کردم،ک چی میشه،ک چه حال میشم،چقد گریه میکنم،اصا شاید دووم نیارم،شاید راهی بیمارستان شم و هزار تا شاید دیگه....
روزی ک مامان. اینا و دایی ها منو گذاشتن و رفتن همه زار میزدن،کسایی گریه میکردن ک تاحالا ی بارم اشکشونو ندیده بودم
داغون بودم،ولی همشونو دلداری میدادم
اونا همه باهم بودن و داشتن از یه نفر جدا میشدن
ولی من تک و تنها و ازون همه ادم جدا میشدم،اونوخ من داشتم اونارو دلداری میدادم
راجب اینکه اون لحظات مزخرف مرگبار چجوری گذشت نمیگم
فقد اینکه الان چند روزی میگذره و من نه گریه میکنم نه راهی بیمارستان شدم و نه اسمون ب زمین اومد...
صبحا پامیشم صبحونه درست میکنم و تا ظهر مشغول ناهارم و منتظر تا شوهر بیاد و شبم خواب...
هنوزم زندم...
فقط...
تنهایی خیلی سخته!
فک میکردم همه دنیا بهم میریزم همه چی مختل میشه
اما الان فهمیدم تنهایی انقدام پر سرو صدا کشنده نیس
ذره ذره میکشه....
برچسب: تنهایی,
نویسنده: مهتاب قنبریپور
تاريخ: جمعه
31 شهريور
1396 ساعت: 6:26