قبل از عروسی،تقریبا از روزی ک عقد کردیم یا حتی قبل تر،همش ی علامت سوال بزرگ تو سرم بود،ک یعنی چی میشه،میتونم تنهایی تاب بیارم؟
حس میکردم تو برزخم...
اما الان ک باهاش مواجه شدم میفهمم برزخ واقعی الانه،درست اینجایی ک وایستادم!
دارم ذره ذره اب میشم،له میشم،بی هیاهو،بدون جیغ و داد،فقد از درون خودمو میخورم انقدی ک تموم بشم...
خدایا تنهایی سخته،عاشقی از اون سخت تر...
خدایا چیکار کنم ک عاشق شدم؟مگه بقیه مردم عاشق نمیشن؟همه همینقد تنها و غریب میشن؟
فردا خونوادم برمیگردن،خدایا وقتی تو خونه تنهام درو دیوار انگاری میان سمتم،میخوان منو بخورن،خدایا تو چرا همیشه راه های سخت و عجیب میندازی جلو پای من؟بریدم دیگه....
خداسا غریبی سخته،خیلی سخته
من حتی نمیتونم ب لهجه خودم حرف بزنم
ای داد از غریبی....
لعنت ب تنهایو ،تنهایو تنهایی...